- خط ِ تیره -

آپلود عکس

عقب عقب داشت از حرم خارج میشد، تا پشت به ضریح نکند. 

به در و دیوارهای اطراف بوسه میزند و بلند بلند تکرار میکرد: "قربونت برم حسین جان... قربونت برم" 

و این خلاصه ی تمام زیارت نامه های موجود بود.

کربلای معلا، آخرین جمعه ماه شعبان 1439

| ز. عین |

نشسته بودیم روی زمین، پایین پای حضرت. از اول که وارد شدیم، به چهره خادم ها نگاه کردم. اولی، همان خادم پایین پا که سعی میکرد با پَر آدم های چسبیده به ضریح که اغلب ایرانی هم بودند را به حرکت وادار کنند، و با لهجه شیرین عربی، فارسی را اشتباه حرف میزد را که نمیشناختم. میگفت " بوس کن بره". خنده ام گرفته بود، چشم چرخاندم به گوشه ی دیگر ضریح که در حریم زنان زائر بود. نه این هم نبود، کمی محو ضریح بودم و بعد هم سرم را انداختم پایین و چشمانم خط به خط امین الله را دنبال میکرد، نیمه های دعا بودم که صدای یکی از خادم ها که داشت خانم هایی که سر راه نشسته بودند را بلند میکرد، به گوشم آشنا آمد. سر بلند نکردم. دعا که تمام شد دوباره بین جمعیت چشم چرخاندم. خودش بود، با همان صورت مهربان و دلنشین. یادم بود که او یکی از همان خادم هایی بود که فارسی خوب حرف میزد، نزدیک اذان، بلند شدیم. قبل از خروج، رو به رویش ایستادم و گفتم: "منو یادتون هست؟ ایام اربعین اینجا. با دوستام کمکتون بودیم" رویم نشد بگویم خادم بودیم. توی چشم هایم نگاه کرد با مکث کوتاهی لبش به خنده باز شد. "شما رو یادم هست... بله بله... شما رو یادم هست" مهربانی تو چشم هایش موج میزد، بغلم گرفت و بوسیدتم. به رسم همان روزها که فهمیده بودیم خادم های عرب بدجوری دلشان تنگ پابوسی حضرت رضاست دعا کردم که مشهد روزی شان شود. سر شیفت هم کنارش بود،  او هم با لبخند و مهربانی در آغوشم گرفت. حالا وداع سخت تر هم شد با هجوم خاطرات سفر #گذراز بیستوهفتسالگی. فاطمه و زهره و نفیسه و فروغ به وضوح جلوی چشمانم بودند. همه ی آن هایی که التماس دعا گفته بودند. بغض راه نفسم را تنگ کرده بود سفر اربعین گرفتن و افتخار دوباره خدمت به زوارش کف ماجرا به نظرم آمد با تصویر این صحنه که ما را آورده اند محضر امیرالمومنین، حضرت تک به تک با مهربانی نگاهمان میکند و با اشارات سر میگویدمان " شما رو یادم هست... بله بله... شما رو یادم هست، شما گریه کن پسرم بودید"... رفقا برای این لحظه که حضرت نگاهمان کند و شرمنده نگاه خودش و پسر تنها مانده ی غریب و منتظرش نشویم دعا کردم... از حرم که آمدیم بیرون باران می آمد...

اردی بهشت هزار و سیصد و نود و هفت

| ز. عین |

نشانه ها. این نشانه های نازنین. نمیدانم از کی، اما از یک جایی به بعد خدا خیلی وقت ها برای این بنده ی تصویری اش نشانه هایش را رو کرد. مفصل گفتنش برای من قند مکرر است اما شاید در حوصله این متن کوتاه جا نشود.  خلاصه اینکه، نگویم برایتان که وقتی تاریخِ رفتنم قطعی شد، و توی ذهنم یک حساب و کتاب ساده کردم، چه قندی در دلم آب شد. راستش را بخواهید حتی برای تمدید حالِ خوبم از انگشتانم هم کمک گرفتم. یک بار دیگر از هشتم فروردین را شمردم. یک، دو، سه، چهار، پنج ... سی و هشت، سی و نه، چهل. بله از هشتم فروردین تا شانزدهم اردیبهشت به شهادت دوباره بند انگشتانم هم میشد چهل روز. چهل روزی که سخت گذشت. دیر گذشت. با بغض در گلو و دندان بر جگر. اما آخ نگفتم. با همه شکستگی راست ایستادم. پیشِ نامحرمی گلایه نکردم. اگر میدانستم که قرار است پیغام بفرستی تا بیایم که پدرانه بپرسی چرا بغض کرده ای در خلوت هم آه نمیکشیدم و اشک نمیریختم. من روی پا بند نبودم وقتی از هشتم فروردین تا شانزدهم اردیبهشت را شمردم. این چله ی سکوت قرار است با شکستن بغض و کشیدن آه در آغوش پدرانه ات افطار شود. خوش به حال من. تا باد چنین بادا!


اردی بهشت هزار و سیصد و نود و هفت

| ز. عین |

"شما توی اون اتاق آماده بشید، من هم الان میام." این ها را خانم دکتر گفته بود. چادر و روسری ام را گذاشتم روی صندلی گوشه ی اتاق. بارانی طوسی ام را هم درآوردم و رویشان گذاشتم. روی تختِ توی اتاق دراز کشیدم. دست بردم و دکمه های پیراهنم را باز کردم. دکتر آمد، باید به پهلوی چپم میخوابیدم. همین که با دکتر چشم توی چشم نبودم کفایت میکرد. سرِ دستگاه را ژل زد، با حرکت دستگاه روی بدنم، اتاق پر شد از صدای قلب. چشمانم پر از اشک شد. فرق است بین زنی که با وضعیت تقریبا مشابه ای صدای قلب فرزندِ در میان جان نشسته اش را میشنود، با دختری که صدای قلبِ خورد و خسته ی بیست و هفت ساله ی خودش را در اِکو. کاش بودی.


| ز. عین |

به سرشیفت اشاره کردم که خسته شده ام. فاصله ی مان شاید سه متر بود ولی در آن همهمه قطعا صدایم را نمیشنید، اما جوری که ببیند لب زدم که: "تبادل"  عراقی ها به جا به جایی دو خادم تبادل می گفتند. تا خادم بعدی بیاید نه "حرک زائرا" گفتم و نه " حاج خانوم خدا خیرت بده حرکت کن بذار پشت سری هات هم زیارت کنن"ی، حتی دیگر پَر هم تکان ندادم. کجا بودم؟ قلبِ زمین، بهترین جای دنیا. سمت چپ بدنم مماس بود با شبکه های ضریح مردِ مردانِ دنیا و عقبی. روی سکوی چوبی نیم متر بالاتر از زمین حرم ایستاده بودم، به پَر چادرم نوشته بود " متطاوعات عتبه علویه" و پرِ رنگی رنگی به دستِ راستم و در بین چهره های گریان، مشعوف، مبهوت و دعاگوی دور ضریح و دست های دراز شدیشان نه به سمت ضریح که به سمت مولا، انگار که به سکوتِ محض رسیده باشم. چه چیزی میخواستم غیر از این آقایی که دنیایم است، عقبی یم است و بابایم؟ یادم نیست خادم بعدی فاطمه بود یا زهره، نفیسه یا فروغ. اما تلاشش برای کنار زدنِ جمعیت ِ اربعینیِ حرم مولا و رسیدنش به سکوی خادمی و تبادلمان را که دیدم به خودم آمدم، اگر دست می انداختم تا از بین جمعیت به سمت جلو بیاورمش و بعد در گیر و دار این که سکو را تکان بدهیم و جا به جا شویم، وارد ولوله ای میشدم که حتی فراموش میکردم کمی از موقعیتی که داشتم استفاده کنم، هنوز به جایی نرسیده بود که دستم را بتواند بگیرد، برگشتم سمت ضریح، عینکم را برداشتم، صورت روی ضریح گذاشتم. یک قطره اشک از گونه ی راستم قل خورد و افتاد. مگر خودم نگفته بودم تبادل؟ چرا هنوز نرفته دلتنگ شده بودم؟



پ.ن: همه ی پایین ها، بدی ها و سختی های نود و شش و سال های قبل و بعدش را به جان میخرم برای همان لحظات قبل از تبادل و صورت روی ضریح گذاشتن، من را برای همیشه بخر، نخری به خیر شدن عاقبتم امیدی ندارم، من را برای همیشه بخر...

پ.ن: لمس و زندگی کردنِ لحظاتی که بلد نبودم حتی درست به کلمه در بیاورمشان پس که نگفتنی اند و نشنیدنی و فقط باید درک شوند آرزوی من برای شماست.


| ز. عین |

دلم لک زده یک چیزی بنویسم که دلم خنک شود، سرم سبک شود. که اگر بنا به زایش فکر و خیالاتش هم بود، به گمانم وقتِ وضع حملش بود. دلم لک زده شاهد به دست بروم عکاسی، بعد بنشینم به دیدن عکس هایم، بعد یکی بزنم سر شانه ام که " دختر هنوز خیلی مانده عکاس بشوی!" نه مثل حالا که دوربینم خاک میخورد. گمان نمیکنم "پیدا نکردن خود در عکاسی" مجوز این بوده باشد که شاهد را خانه نشین کنم! رفیقِ نیمه راهش شدم. دلم لک زده دوباره عربی را شروع کنم، توی کلاس تپق بزنم و به بدوی شکل ممکن عربی حرف بزنم اما حرف بزنم. دلم لک زده برای مدرسه قرآن، این که در مواجه با سوره ها، موتور پیاده کنم و بعد از کمی فهم دلم قنج برود برای کتابِ خدا. از آدمی چه باقی می ماند اگر از کارهایی که دوست دارد دور شود؟ که در جریان نباشد؟ آخ که دلم لک زده برای خودم! یا رادَّ ما قَدْ فاتَ دستم را بگیر!


| ز. عین |

صدای روی پا زدن معتکف ها توی مسجد، وقتِ گفتن ِ :

"الْعَجَلَ الْعَجَلَ یَا مَوْلایَ یَا صَاحِبَ الزَّمَانِ

الْعَجَلَ الْعَجَلَ یَا مَوْلایَ یَا صَاحِبَ الزَّمَانِ

الْعَجَلَ الْعَجَلَ یَا مَوْلایَ یَا صَاحِبَ الزَّمَانِ"




| ز. عین |

قرار نبود اینقدر دور بشوم. اینقدر دور و عقب مانده که سخت بنویسم. که سخت بخوانم. اصلا با که قرار بود یا نبود؟ کی مانده برایم که بگوید تو آدم کوتاه نویسی نیستی. اصلا مگر گذاشت کوتاه نوشتنم را ببیند که آمد و شکست و خراب کرد و رفت. راهِ بی راهش را کشید و رفت. مگر من گفته بودم بیا. مگر من گفته بودم برو. مگر این آدم های ناحسابی، کسی غیر خودشان را آدم حساب میکنند که بفهمند بلند نویسی که حالا کوتاه مینویسد، کم مینویسد، سخت مینویسد. و یا اصلا مینویسد؟ یعنی چه؟ حالا تو بیا توی چشم های من نگاه کن و بگو تو هنوز یادِ آن قضیه ی سه سال پیش می افتی؟ از همین جا توی چشم هایت نگاه میکنم و میگویم یک روزی، یک جایی، یک وقتی، صبر داشته باش، میفهمد. با تمام حواسش میفهمد که بلند نویسی که حالا کوتاه مینویسد، کم مینویسد، سخت مینویسد. و یا اصلا مینویسد؟ یعنی چه!



سحر شانزدهم رمضان 1438

*سوره مبارکه الزلزلة- آیه هشتم

| ز. عین |

روز ِ حادثه -هفده خرداد- تهران نبودم. اما از همان ساعات اول با خبرهایی که میرسید همراه شدم. بیشتر از بقیه. من خبر نخوانده ام اما چند وقتی است که کارم با خبر گره خورده. البته دورکارم و این منافاتی با دور بودنم از تهران نداشت. از همان ساعات که بچه ها کانال مربوط به اخبار عملیات های تروریستی تهران را راه اندازی کردند و به سرعت نور همه انواع خبر ها و تحلیل ها و واکنش ها را آنجا منتشر میکردند؛ کم کم یک کلید واژه دستم آمد «اتحاد». دیشب که مسئول بالاتریمان نکات جدیدی را گوشزد کرد و  گفت دقت کنیم که موضوع را توی تاپیک تروریسم جا دهیم و خواست که فردا که سومین روزی است که از حادثه میگذرد و قرار است موسسه سومین نسخه واکنش ها به حادثه را منتشر کند، همه ی بچه های سایت ها، شبکه ها، ماهواره ها، اندیشکده ها و فضای مجازی و روزنامه ها با دقت بیشتری رصد کنند، از دریافتی ام از این ماجرا با همه دردناکی اش به خاطر از دست رفتن هم وطن های بی گناهم، با همه ی غرورش به خاطر غیرت و ایستادگیِ مردان تامین امنیت کشورم و با همه ی سربلندی ام به خاطر حرف های مقتدرانه ی رهبرم در شب ِ حادثه، خوشحالم. خوشحالم به خاطر همه تگ های #همه_باهمیم. نه به خاطر اینکه تا به حال با هم نبودیم و حالا با صدای این ترقه بازی ها یادمان افتاده باهم باشیم؛ نه. خوشحالم. خوشحالم که یک عده اگر تا به حال هم نمیدیدند اما چشمشان باز شد و دیدند به قول خودشان لباس شخصی ها را، دیدند که باید این ها باشند تا ایران هم مثل سوریه و عراق و افغانستان و ... نشود و دهانشان شاید برای معدود دفعات به تشکر و دلگرمی باز شد و آخ از دهان های آن عده ای که با همه ی تلاششان -در تمام سال های حیاتم که دیده ام- از هفتاد و هشت و هشتاد و هشت و چه و چه که میخواست جای شهید را با جلاد را عوض کند که نتوانست. که نمیگذاریم بتوانند. اما حالا دم از اتحاد میزنند. حالا مجبورند همه ی حرف های مفت گذشته شان را با اتحاد خواستن و گفتن در حافظه ملت کمی کمرنگ کنند و کنار مردم همیشه متحد ایران قرار بگیرند. خوشحالم از این که حالا همه کنار هم برای مدافعان حرم و حریم کشورمان دعا میکنیم. خوشحالم آن بازیگر زن مینویسد: «نیروی انتظامی، لباس شخصی، آتش نشان و یک عکاس در یک کادر #اتحادایران». این خوشحالی برای اتحاد هزینه ای به سنگینی ِ خون هفده نفر از هموطنانم داشت و کاش که عمر این خوشحالی اندک نباشد، کاش که همیشه مردان امنیتی کشورم دیده شوند و کاش که آن عده بفهمند دهان هایشان را برای گفتن هر یاوه ای که امنیت کشور را مخدوش میکند اینقدر راحت بازنکنند امنیتی که به بهای خون های ارزشمندی تا به امروز تامین شده و میشود. 


| ز. عین |

از مهمانی افطار برگشته ایم. اهالی خانه از جنب و جوش لباس عوض کردن و مسواک زدن و کارهای قبل از خواب افتاده اند. چراغ ها خاموش شده و خانه ساکت است.  می نشینم کنار سجاده ام. گوشی را برمیدارم، چند ساعتی هست پیام های شبکه های اجتماعی ام را چک نکرده ام. کارم تمام میشود اما گوشی را هنوز زمین نگذاشته ام، حواسم هست که در حال از دست دادن دقایقی هستم که چند صباح دیگر حسرت از دست دادنشان را میخورم. اما باز گوشی از دستم نمی افتد، مثل تمام این روزها که به هیچ گذراندمشان. به جزء قرآن عقب افتاده ام فکر میکنم اما باز بیخیال نمیشوم. چقدر گذشت؟ قریب به یک ساعت. به خودم نهیب میزنم. دستم را هنوز نبرده ام به سمت دکمه بک گوشی که آن بالا پیامش می آید. وسوسه شونده و بی اختیار دستم میرود به سمت دایره ای که محیط شده به خط قرمز و کلمه لایو. کمی میگذرد و بعد، در حرمم. تنم میلرزد نه از خنکای سرمای سحر که از در پشت اتاق می آید. میلرزم از خجالتت بعد آن حضیضی که دست انداختی و بالایم کشیدی. حرم آنقدر خلوت است که مرد دشداشه پوشی دست به ضریح ایستاده و کتاب دعا به دستِ دیگرش، زیارت نامه میخواند. آنقدر خلوت که صدای به صلوات بلند شده ی مردی خارج از قاب گوشی ِ ادمین صفحه ی اینستاگرام امام حسین را هم میشنوم. آنقدر خلوت که خودم برای این قاب جای همهمه ای که نیست، یادِ آخرین دیدارمان و دم گرفتن چند جوان ایرانی کمی جلوتر از باب الراس و خودم که جاگیر شده ام در پاگرد حجره های اطراف صحن و چشم دوخته به ضریح، زمزمه میکنم: "جان آقا، سَنَ قربان آقا، سیّدِ عطشان آقا... جان آقا..." و میشکنم، شکستنی... 



| ز. عین |

دو خاطره‌ی پررنگ از نوشتن در روزهای کودکی‌ام در خاطرم مانده است. خاطره اول برای سالی ست که تازه با کلمه آشنا شده بودم. با نوشتن. مثلا یک متن ادبی ای نوشته بودم. متن چه بود؟ مینویسم برایتان:«آرام باش؛ به تپش قلبت گوش بده؛ چقدر آرامش بخش است و زیبا». خنده که ندارد. دارد؟ خب کلاس اول دبستان بودم و فکر میکردم خیلی نوشته ی پدر و مادر‌داری نوشته ام. البته که به سبب ته تغاری بودن مصون نماندم از خنده های خواهرها و برادرم در موقعیت هایی که:«زهرا به تپش قلبت گوش بده».

بین مامان و بابا نشسته بودم. صندلیِ عقبِ ماشینِ دوستِ بابا. از سفر برمیگشتیم. همه توی ماشین بادام زمینی میخوردند. بادام زمینی با پوست سفتش. از بوی بادام زمینی و حرکت ماشین حالت تهوع داشتم. دومی اش همینجا شکل گرفت. توی این کاغذهای کوچکی که با چسب قرمز از یک طرف بهم چسبانده بودندشان و انگار به تف بند بودند، با آن حالت تهوع و حرکت ماشین با دست‌خوردگی‌های فراوان مینوشتم و صفحات راشماره میزدم. از چه؟ میگویم برایتان. آن‌جا که بودیم، کنار رودخانه پر از زباله بود. حالا اینکه چرا آنجا با آن حال من داشتم از لزوم نریختن زباله در طبیعت از خودم تز میدادم را خاطرم نیست. اما نوشتمش و انداختمش داخل کیفم. چند روز بعد که مامان اتاقم را مرتب میکرده. آن شش کاغذ را پیدا میکند. حتما کلی قربانِ ته‌تغاری اش هم رفته. بعد آن ها را میدهد به بابا. بابا هم میدهد به فلان دوستش که توی مجله راه زندگی بود. نوشته ام را چاپ کردند و برای این که به خوانندگانِ محترم‌شان ثابت کننده که اینها دست نوشته های دخترک هفت ساله‌ایست، کاغذهای من را هم اسکن کرده بودند و کنار متن تایپی گذاشته بودند. یعنی میخواهم بگویم اینقدر دغدغه‌مند و جدی نوشته بودمش. این اتفاق برای من ِ آن روزها خیلی مهم بود، برای منی که رسیده بودم به جایگاه خواهر بزرگترم که آن روزها در زن روز مطلب مینوشت. وای که چقد پز دادم با آن مطلب چاپی که به اسم خودم بود توی مدرسه.نمیدانم که چرا آن مجله را دیگر ندارم. اما مهم حال خوبی ست که از این خاطرم بر دلم نشسته. خوش ذوقی مامان و بابا بود و دلگرمم کرد به معجزه ی نوشتن.

بزرگتر هم که شدم کم و بیش نوشتم. سر صف هم میخواندم. جایزه هم میبردم. شیرین ترین نوشته و جایزه ای که بردم برمیگردد به هفت سال ِ پیش. ماه مبارک سال اول دانشجویی ام طرح ضیافت دانشگاه تهران میرفتم و آخرهای دوره یک مسابقه ای گذاشتند با عنوانِ نامه ای به شهید گمنام. نوشته ام برنده شد و یک کتاب جایزه گرفتم. آن نامه جز مطالب اول همین وبلاگ هم آمده و خوشایند ترین حس دنیا را دارم وقتی هنوز هم خیلی ها با سرچ به آن پست میرسند و برایم نظر میگذارند. برکتِ جاری است که هنوز بعد از هفت سال برایم ادامه دارد. بیست ساله بودم که وبلاگ دار شدم. اینجا که نه اوایل بلاگفا بودیم. من با نوشتن توی این وبلاگ بزرگ شدم.  برای نوشتن هایم، خیلی مطالعه میکردم. روزگاری بود آن روزهای ناب ِوبلاگ نویسی. من را اینطوری نگاه نکنید یک زمانی به اسم وبلاگم شناخته شده بودم. خطِ‌تیره. بعدتر شدم ز-عین ِ اینستاگرام و خط تیره کم رنگ شد. اما خوشحالم که بی رنگش نکردم و خانه ی اول و آخرم همین جاست. یک بار به عزیزی که از همین وبلاگ میشناختمش و چند وقتی بود که در اینستاگرام نوشته هایش را منتشر میکرد. گفتم چرا همانجا نه؟ گفت یاد گرفته است که برنگردد به چیزهایی که ازشان گذشته. حرفِ حقی زد. حتی حالا هم در اینستاگرام نمینویسد و کانال تلگرامی دارد. اما من نه، من اهل این جا به جایی های عظیم نیستم. گمانم از آن آدم هایی ام که عشق اولشان هیچ وقت از خاطرشان پاک نمیشود. که اگر اینطور نبود کورسوی خط تیره را هم مثل تمام هم دوره ای های وبلاگ نویسم رها کرده بودم و رفته بودم. اینجا شاید آن مخاطب لازم را نداشته باشد. اصلا مگر هنوز هم کسی هست که وبلاگ بخواند. من که دقیقا نمیفهمم این آمار بازدیده کننده های اینجا از چیست اما اگر هنوز کسی هست که وبلاگ میخواند. قدمش بر سر چشم. من میخواهم دوباره با کلمات آشتی کنم. دوباره میخواهم بنویسم. و چه جایی بهتر از خط تیره برای شروع دوباره ام. بسم الله..


| ز. عین |

میدانیم باید یک کاری کنیم اما چه؟ نمیدانیم. تا تو نیایی وضع همین است. هر اتفاقی که میفتد دوباره یادمان می اندازد که ما بدون تو هیچیم، کاربلد نیستیم، بی صاحبیم. این قصه برای امروز و دیروز نیست، از همین مثل فردایی که غربت شیعه را وارث میشوی و کوه کوه درد را امانت دار، ما در راه ماندگان امام ندیده بی ظهورت دست و پایمان را گم میکنیم. از همان روزهایی که مردم امام حاضری در مقابلِ چشمانشان بود و آن سراسر نور تو را وعده میداد برای مردمان آخرالزمان، چشم بشریت منتظر روزی است تا بیایی و بهار شود، عدالت بشود نقل و نبات محفل ها و صف های نانوایی و نشست های مردم در تاکسی و اتوبوس. جای جنگ و کشتن و قتل عام عده ای بی گناه به جرم اینکه فقط بویی از شما برده اند و اندک آبرویی به حرمت شما پیش خدا دارند، برادری و دوستی بین مردم صالح و وارث دار زمین موج بزند. قوت بدن هایمان بیشتر شود و توان حقیقی تفکرمان بروز کند. آخ که اگر بیایی دنیا چه گلستانی میشود. 

بغضِ ما آخرالزمانی ها را فقط خدا میفهمد که وقتی روایت های زمان حیات پدران طاهرت را میخوانیم که رسول خدا -ص- را دیدم که... علی ابن ابی طالب در رکوع بود که... صدای دختر رسول خدا از پشت پرده ی مسجد النبی به خطبه بلند بود... حسن ابن علی پرسید: در شهر این غریبی؟... خیلی کمتریم از آن نامسلمان های به ظاهر مسلمانی که خون به جگرِ پدرهایتان میکردند که نمیبینیمت؟ ما بی تو در این برهوتِ دنیا غریبیم و بغض دار، بیا.

| ز. عین |

کاش میشد بعد بازگشت از زیارت ها، چند دقیقه ی بهشتی اش را بریزی گوشه ی جیبت برای وقت هایی که سرمای روزگار دمارت را درمی آورد. آن وقت پشت کنی به دنیا و ما فیها سرخوشانه دست بری پر شالت و آن دقایق را ولو اندک دوباره زندگی کنی، نفس بکشی، اشک بریزی، تماشا کنی. 

حضرت پدر دلم بی قرار حرمتان شده. همه ی آن لحظات رویا گونه ی حریم تان را، همان آرامش را که سر بگذارم بر روی شانه ی رفیقم و برای چندمین بار مرور کنیم اینجا همه چیز آشناست، انگار بارها و بارها آمده ایم، بعد مبهوت به در و دیوار زل بزنیم، دست بکشیم به کاشی ها به دیوارها به فرش های حرمت. این بغض لعنتی آنجا که نبود نگاهت خوبمان کرده بود، نه که نگاهت اینجا نباشد ها، نه! ولی آنجا انگار در گرمای آغوش پدرانه ات به خواب رفته بودیم و مست از انگورهای ضریحت میخندیدیم و کاری میکردیم یادمان برود باید برگردیم. مثل روز آخر. دستکش هایم را در حرم گم کردم، سرخوش از خنکای حرم شروع کردم به خندیدن و در گوش این و آن گفتن که "آقا ازم لباس گرفته، لباس مومن چیه؟!" و بعد بیشتر و بیشتر خندیدن. کاش خودم را در حرمت گم کرده بودم آن وقت میتوانستم تا قیام قیامت بخندم. پیداتر از گمشده در حریم تو کیست؟



| ز. عین |

برای یکی از خدمات دندان پزشکی که هزینه اش بالاست، کلینیک نامه ای خطاب به بیمه ی درمانی ام داده تا معرفی نامه ی عکس دار برایم صادر کنند.

 عکس و نامه ام دیپورت میشود. گفته اند برای این کار فقط تا سن بیست و پنج سالگی هزینه ی درمان میدهند. و من از امروز بیست و شش ساله ام. بیست و شش سال، تمام. هزینه ی درمانی ِ بیمه پشیزی ارزش ندارد در برابر بیست و شش سالی که دیگر ندارمش و فقط خدا میداند چقدر از زمانم باقی مانده.


| ز. عین |

کاش این حرف را از ماها که رفته ایم و با تجربه ی آدم های مختلف و سر به سنگ خوردن های فراوان، سنگین تر از قبل برگشته ایم در ِ خانه خودت، همان طور قبول کنی که مومنان حقیقی ات با وجود یاران موافق و خوش بودن خلوتشان 1، تنها نزد تو دیده نمناک کرده اند که یَا خَیْرَ مَنْ خَلا بِهِ وَحِید2



1-اشاره به مصرع جناب حافظ "خوش است خلوت اگر یار؛ یارِ من باشد"

2-ای بهترین کسی که شخصِ تنها با او خلوت کند. | مناجات دهم؛ راز و نیاز توسل جویان

| ز. عین |

برنامه ی هر روزه یمان شده. با هزار امید بیدار میشویم؛ به امید شنیدن "بوی بهبود زِ اوضاعِ جهان"، اخبار رو چک میکنیم؛ بوی خون اتاقمونو پُر میکنه. دلمون سوریه س، دلمون افغانستانه، دلمون عراقه، دلمون آشوبه...



| ز. عین |

یک رسم قدیمی ترکمنی میگوید: "چیزی را به فریاد و از دور گفتن، به معنای با همه ی اعتقاد و صداقت گفتن" است. دور؟ هیچ وقت تا به این حد دور نبوده ایم. فریاد؟ جای نجوا کنار گوشت، جلوی چشم این همه نامحرم صدا بلند کرده ام: "دلتنگتم"


| ز. عین |

از دیشب که با صدای بابا پای تلفن بیدار شدم که: "شما سریع تر برو خونه، رسیدی به من خبر بده، تو راهم باهم در تماسیم." و بعدتر چشم های چهارتا شده و موهای آشفته ی خواهرم که نگاهم کرد و گفت: ترکیه کودتا شده. تا او برسد خانه و خیالمان کمی راحت شود. اینکه با دلنگرانی گزارش اسکایپی #مجید_اخوان را که خودش را به دل ِ حادثه سپرده بود از شبکه خبر دیدیم؛ مردمی که جلوی تانک ها میخوابیدند،  صدای تیر و درگیری، صدای جنگنده های هوایی.

از دیشب که نگرانی مان فراتر از مرز های جغرافیایی تا مرز ِ قلبِ تپنده ی پاره ی تنمان، کیلومترها دورتر از وطن رفت و خواب به چشممان نیامد، به یادتان هستم. که مردم ِ ایران و سوریه و یمن و کشمیر و عراق و فلسطین و لبنان و ترکیه و فرانسه برایت فرقی ندارد؛ همه ی مظلومان عالم برایت عزیز هستند. که قلبت برای همه ما میتپد، که نگرانمان هستی. چون صاحب ِ ما تویی، صاحب این زمان تویی و ما بی حکومت تو در این برهوت ِ دنیا یتیمیم، زودتر بیا.


| ز. عین |

هرقدر نماز و سلام در انقلاب وحدت دارند، همانقدر در گوهرشاد کثرت. غیر از زمان ِ نماز، جمعیت به کشور پراکنده ای میمانند که دنبال قلب خویش سرگردان است. کثرتی است در عین وحدت. آزار نمیدهد. پریشان نمیکند اما مجنون چرا. عده ای رو به حرم، عده ای رو به بیت ِ خدا. کمی این را ببینی گردن کج میکنی که جبهه مقابل را هم از دست ندهی. کمی که دلت را این وجه صحن ببرد، بی تاب سوی دیگرش میشوی. برای دل کشیدن از سلام به امام تا شکر به خدا باید بچرخی. از سلام به امام غریب تا سلام به جد شهیدش باید سماع کنی. گوهرشاد شبیه ترین به آن دوست داشتنی ترین دو راهی دنیاست. گوهرشاد بین الحرمین ِ خدا و امام رضاست. 


| ز. عین |

دورکعت نماز تحیت کمترین حقی بود که بر گردنمان گذاشت بعد از مدت ها فراق، به خاطر کرور کرور قندی که در دلمان آب میکند؛ گوهرشاد، گوهرشاد ِ جان...


| ز. عین |