- خط ِ تیره -

آپلود عکس

من و فاطمه که میرسیدیم. مهدیه سادات هم آنجا بود. بعد مریم سادات می رسید. بعدتر فائزه سادات با کلی وسایل و دوربینش. یک شب هایی زهره هم میامد پیشِ ما. عجیب است اما ساجده هم از آن سر دنیا، آن شب ها دوباره خودش را میرساند کنارِ ما، زیرِ خیمه ات. مثل معجزه ای که کشتی شکست خورده یمان را دوباره پیوند بزند. مثل اینکه در صور دمیده باشند. مثل اینکه دوباره صدا بلند کرده باشی هل من ناصر ینصرنی؟ انگار بانو رباب صدا بلند کرده باشد که: "دخترها گهواره علی اصغر را بیاورید.." انگار برق چشمان عقیله ی بنی هاشم را دیده باشیم از اینکه با خانواده هایمان آمده ایم به یاری ات. 

معجزه ی زندگی ما عشق توست که پیوندمان داده و همت مان را برای اقامه ی عزایت بلند می کند. که حرارت قلب هایمان لحظه ای از آتش نمی افتد، که صدایمان را برای ظلم بالا میبرد، ما تا تو را داریم تکه های طوفان زده جسم و روحمان با کشتی نجاتت به ساحل امنِ حقیقت میرسند. با داغِ توست که داغ های کوچکتر را تاب می آوریم کنار زنان یمنی می ایستیم، کودکان فلسطینی را در آغوش میگیریم، برای مردمان میانمار و سوریه و لبنان مشت گره میکنیم و فریاد میکشیم بر سر تمام یزدیان زمان. بعد از داغِ تو سینه سپر کردن برای مظلوم کمترین کاری ست که از دستان دور از موعود مانده یمان بر می آید. دستِ ما را برای گرفتن انتقام به دستان پسر منتقمت برسان. دست ما را برای کوتاه شدن از دنیا به محرمت برسان. برای شبِ عرفه چه دعایی جامع تر از آنکه "دست ما را به محرم برسانید فقط"؟

| ز. عین |

حاشیه بر متن  (۰)

هیچ حاشیه ای هنوز نگاشته نشده است

ارسال حاشیه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">