- خط ِ تیره -

آپلود عکس

قرار نبود اینقدر دور بشوم. اینقدر دور و عقب مانده که سخت بنویسم. که سخت بخوانم. اصلا با که قرار بود یا نبود؟ کی مانده برایم که بگوید تو آدم کوتاه نویسی نیستی. اصلا مگر گذاشت کوتاه نوشتنم را ببیند که آمد و شکست و خراب کرد و رفت. راهِ بی راهش را کشید و رفت. مگر من گفته بودم بیا. مگر من گفته بودم برو. مگر این آدم های ناحسابی، کسی غیر خودشان را آدم حساب میکنند که بفهمند بلند نویسی که حالا کوتاه مینویسد، کم مینویسد، سخت مینویسد. و یا اصلا مینویسد؟ یعنی چه؟ حالا تو بیا توی چشم های من نگاه کن و بگو تو هنوز یادِ آن قضیه ی سه سال پیش می افتی؟ از همین جا توی چشم هایت نگاه میکنم و میگویم یک روزی، یک جایی، یک وقتی، صبر داشته باش، میفهمد. با تمام حواسش میفهمد که بلند نویسی که حالا کوتاه مینویسد، کم مینویسد، سخت مینویسد. و یا اصلا مینویسد؟ یعنی چه!



سحر شانزدهم رمضان 1438

*سوره مبارکه الزلزلة- آیه هشتم

| ز. عین |

روز ِ حادثه -هفده خرداد- تهران نبودم. اما از همان ساعات اول با خبرهایی که میرسید همراه شدم. بیشتر از بقیه. من خبر نخوانده ام اما چند وقتی است که کارم با خبر گره خورده. البته دورکارم و این منافاتی با دور بودنم از تهران نداشت. از همان ساعات که بچه ها کانال مربوط به اخبار عملیات های تروریستی تهران را راه اندازی کردند و به سرعت نور همه انواع خبر ها و تحلیل ها و واکنش ها را آنجا منتشر میکردند؛ کم کم یک کلید واژه دستم آمد «اتحاد». دیشب که مسئول بالاتریمان نکات جدیدی را گوشزد کرد و  گفت دقت کنیم که موضوع را توی تاپیک تروریسم جا دهیم و خواست که فردا که سومین روزی است که از حادثه میگذرد و قرار است موسسه سومین نسخه واکنش ها به حادثه را منتشر کند، همه ی بچه های سایت ها، شبکه ها، ماهواره ها، اندیشکده ها و فضای مجازی و روزنامه ها با دقت بیشتری رصد کنند، از دریافتی ام از این ماجرا با همه دردناکی اش به خاطر از دست رفتن هم وطن های بی گناهم، با همه ی غرورش به خاطر غیرت و ایستادگیِ مردان تامین امنیت کشورم و با همه ی سربلندی ام به خاطر حرف های مقتدرانه ی رهبرم در شب ِ حادثه، خوشحالم. خوشحالم به خاطر همه تگ های #همه_باهمیم. نه به خاطر اینکه تا به حال با هم نبودیم و حالا با صدای این ترقه بازی ها یادمان افتاده باهم باشیم؛ نه. خوشحالم. خوشحالم که یک عده اگر تا به حال هم نمیدیدند اما چشمشان باز شد و دیدند به قول خودشان لباس شخصی ها را، دیدند که باید این ها باشند تا ایران هم مثل سوریه و عراق و افغانستان و ... نشود و دهانشان شاید برای معدود دفعات به تشکر و دلگرمی باز شد و آخ از دهان های آن عده ای که با همه ی تلاششان -در تمام سال های حیاتم که دیده ام- از هفتاد و هشت و هشتاد و هشت و چه و چه که میخواست جای شهید را با جلاد را عوض کند که نتوانست. که نمیگذاریم بتوانند. اما حالا دم از اتحاد میزنند. حالا مجبورند همه ی حرف های مفت گذشته شان را با اتحاد خواستن و گفتن در حافظه ملت کمی کمرنگ کنند و کنار مردم همیشه متحد ایران قرار بگیرند. خوشحالم از این که حالا همه کنار هم برای مدافعان حرم و حریم کشورمان دعا میکنیم. خوشحالم آن بازیگر زن مینویسد: «نیروی انتظامی، لباس شخصی، آتش نشان و یک عکاس در یک کادر #اتحادایران». این خوشحالی برای اتحاد هزینه ای به سنگینی ِ خون هفده نفر از هموطنانم داشت و کاش که عمر این خوشحالی اندک نباشد، کاش که همیشه مردان امنیتی کشورم دیده شوند و کاش که آن عده بفهمند دهان هایشان را برای گفتن هر یاوه ای که امنیت کشور را مخدوش میکند اینقدر راحت بازنکنند امنیتی که به بهای خون های ارزشمندی تا به امروز تامین شده و میشود. 


| ز. عین |

از مهمانی افطار برگشته ایم. اهالی خانه از جنب و جوش لباس عوض کردن و مسواک زدن و کارهای قبل از خواب افتاده اند. چراغ ها خاموش شده و خانه ساکت است.  می نشینم کنار سجاده ام. گوشی را برمیدارم، چند ساعتی هست پیام های شبکه های اجتماعی ام را چک نکرده ام. کارم تمام میشود اما گوشی را هنوز زمین نگذاشته ام، حواسم هست که در حال از دست دادن دقایقی هستم که چند صباح دیگر حسرت از دست دادنشان را میخورم. اما باز گوشی از دستم نمی افتد، مثل تمام این روزها که به هیچ گذراندمشان. به جزء قرآن عقب افتاده ام فکر میکنم اما باز بیخیال نمیشوم. چقدر گذشت؟ قریب به یک ساعت. به خودم نهیب میزنم. دستم را هنوز نبرده ام به سمت دکمه بک گوشی که آن بالا پیامش می آید. وسوسه شونده و بی اختیار دستم میرود به سمت دایره ای که محیط شده به خط قرمز و کلمه لایو. کمی میگذرد و بعد، در حرمم. تنم میلرزد نه از خنکای سرمای سحر که از در پشت اتاق می آید. میلرزم از خجالتت بعد آن حضیضی که دست انداختی و بالایم کشیدی. حرم آنقدر خلوت است که مرد دشداشه پوشی دست به ضریح ایستاده و کتاب دعا به دستِ دیگرش، زیارت نامه میخواند. آنقدر خلوت که صدای به صلوات بلند شده ی مردی خارج از قاب گوشی ِ ادمین صفحه ی اینستاگرام امام حسین را هم میشنوم. آنقدر خلوت که خودم برای این قاب جای همهمه ای که نیست، یادِ آخرین دیدارمان و دم گرفتن چند جوان ایرانی کمی جلوتر از باب الراس و خودم که جاگیر شده ام در پاگرد حجره های اطراف صحن و چشم دوخته به ضریح، زمزمه میکنم: "جان آقا، سَنَ قربان آقا، سیّدِ عطشان آقا... جان آقا..." و میشکنم، شکستنی... 



| ز. عین |

دو خاطره‌ی پررنگ از نوشتن در روزهای کودکی‌ام در خاطرم مانده است. خاطره اول برای سالی ست که تازه با کلمه آشنا شده بودم. با نوشتن. مثلا یک متن ادبی ای نوشته بودم. متن چه بود؟ مینویسم برایتان:«آرام باش؛ به تپش قلبت گوش بده؛ چقدر آرامش بخش است و زیبا». خنده که ندارد. دارد؟ خب کلاس اول دبستان بودم و فکر میکردم خیلی نوشته ی پدر و مادر‌داری نوشته ام. البته که به سبب ته تغاری بودن مصون نماندم از خنده های خواهرها و برادرم در موقعیت هایی که:«زهرا به تپش قلبت گوش بده».

بین مامان و بابا نشسته بودم. صندلیِ عقبِ ماشینِ دوستِ بابا. از سفر برمیگشتیم. همه توی ماشین بادام زمینی میخوردند. بادام زمینی با پوست سفتش. از بوی بادام زمینی و حرکت ماشین حالت تهوع داشتم. دومی اش همینجا شکل گرفت. توی این کاغذهای کوچکی که با چسب قرمز از یک طرف بهم چسبانده بودندشان و انگار به تف بند بودند، با آن حالت تهوع و حرکت ماشین با دست‌خوردگی‌های فراوان مینوشتم و صفحات راشماره میزدم. از چه؟ میگویم برایتان. آن‌جا که بودیم، کنار رودخانه پر از زباله بود. حالا اینکه چرا آنجا با آن حال من داشتم از لزوم نریختن زباله در طبیعت از خودم تز میدادم را خاطرم نیست. اما نوشتمش و انداختمش داخل کیفم. چند روز بعد که مامان اتاقم را مرتب میکرده. آن شش کاغذ را پیدا میکند. حتما کلی قربانِ ته‌تغاری اش هم رفته. بعد آن ها را میدهد به بابا. بابا هم میدهد به فلان دوستش که توی مجله راه زندگی بود. نوشته ام را چاپ کردند و برای این که به خوانندگانِ محترم‌شان ثابت کننده که اینها دست نوشته های دخترک هفت ساله‌ایست، کاغذهای من را هم اسکن کرده بودند و کنار متن تایپی گذاشته بودند. یعنی میخواهم بگویم اینقدر دغدغه‌مند و جدی نوشته بودمش. این اتفاق برای من ِ آن روزها خیلی مهم بود، برای منی که رسیده بودم به جایگاه خواهر بزرگترم که آن روزها در زن روز مطلب مینوشت. وای که چقد پز دادم با آن مطلب چاپی که به اسم خودم بود توی مدرسه.نمیدانم که چرا آن مجله را دیگر ندارم. اما مهم حال خوبی ست که از این خاطرم بر دلم نشسته. خوش ذوقی مامان و بابا بود و دلگرمم کرد به معجزه ی نوشتن.

بزرگتر هم که شدم کم و بیش نوشتم. سر صف هم میخواندم. جایزه هم میبردم. شیرین ترین نوشته و جایزه ای که بردم برمیگردد به هفت سال ِ پیش. ماه مبارک سال اول دانشجویی ام طرح ضیافت دانشگاه تهران میرفتم و آخرهای دوره یک مسابقه ای گذاشتند با عنوانِ نامه ای به شهید گمنام. نوشته ام برنده شد و یک کتاب جایزه گرفتم. آن نامه جز مطالب اول همین وبلاگ هم آمده و خوشایند ترین حس دنیا را دارم وقتی هنوز هم خیلی ها با سرچ به آن پست میرسند و برایم نظر میگذارند. برکتِ جاری است که هنوز بعد از هفت سال برایم ادامه دارد. بیست ساله بودم که وبلاگ دار شدم. اینجا که نه اوایل بلاگفا بودیم. من با نوشتن توی این وبلاگ بزرگ شدم.  برای نوشتن هایم، خیلی مطالعه میکردم. روزگاری بود آن روزهای ناب ِوبلاگ نویسی. من را اینطوری نگاه نکنید یک زمانی به اسم وبلاگم شناخته شده بودم. خطِ‌تیره. بعدتر شدم ز-عین ِ اینستاگرام و خط تیره کم رنگ شد. اما خوشحالم که بی رنگش نکردم و خانه ی اول و آخرم همین جاست. یک بار به عزیزی که از همین وبلاگ میشناختمش و چند وقتی بود که در اینستاگرام نوشته هایش را منتشر میکرد. گفتم چرا همانجا نه؟ گفت یاد گرفته است که برنگردد به چیزهایی که ازشان گذشته. حرفِ حقی زد. حتی حالا هم در اینستاگرام نمینویسد و کانال تلگرامی دارد. اما من نه، من اهل این جا به جایی های عظیم نیستم. گمانم از آن آدم هایی ام که عشق اولشان هیچ وقت از خاطرشان پاک نمیشود. که اگر اینطور نبود کورسوی خط تیره را هم مثل تمام هم دوره ای های وبلاگ نویسم رها کرده بودم و رفته بودم. اینجا شاید آن مخاطب لازم را نداشته باشد. اصلا مگر هنوز هم کسی هست که وبلاگ بخواند. من که دقیقا نمیفهمم این آمار بازدیده کننده های اینجا از چیست اما اگر هنوز کسی هست که وبلاگ میخواند. قدمش بر سر چشم. من میخواهم دوباره با کلمات آشتی کنم. دوباره میخواهم بنویسم. و چه جایی بهتر از خط تیره برای شروع دوباره ام. بسم الله..


| ز. عین |