- خط ِ تیره -

آپلود عکس

"شما توی اون اتاق آماده بشید، من هم الان میام." این ها را خانم دکتر گفته بود. چادر و روسری ام را گذاشتم روی صندلی گوشه ی اتاق. بارانی طوسی ام را هم درآوردم و رویشان گذاشتم. روی تختِ توی اتاق دراز کشیدم. دست بردم و دکمه های پیراهنم را باز کردم. دکتر آمد، باید به پهلوی چپم میخوابیدم. همین که با دکتر چشم توی چشم نبودم کفایت میکرد. سرِ دستگاه را ژل زد، با حرکت دستگاه روی بدنم، اتاق پر شد از صدای قلب. چشمانم پر از اشک شد. فرق است بین زنی که با وضعیت تقریبا مشابه ای صدای قلب فرزندِ در میان جان نشسته اش را میشنود، با دختری که صدای قلبِ خورد و خسته ی بیست و هفت ساله ی خودش را در اِکو. کاش بودی.


| ز. عین |

به سرشیفت اشاره کردم که خسته شده ام. فاصله ی مان شاید سه متر بود ولی در آن همهمه قطعا صدایم را نمیشنید، اما جوری که ببیند لب زدم که: "تبادل"  عراقی ها به جا به جایی دو خادم تبادل می گفتند. تا خادم بعدی بیاید نه "حرک زائرا" گفتم و نه " حاج خانوم خدا خیرت بده حرکت کن بذار پشت سری هات هم زیارت کنن"ی، حتی دیگر پَر هم تکان ندادم. کجا بودم؟ قلبِ زمین، بهترین جای دنیا. سمت چپ بدنم مماس بود با شبکه های ضریح مردِ مردانِ دنیا و عقبی. روی سکوی چوبی نیم متر بالاتر از زمین حرم ایستاده بودم، به پَر چادرم نوشته بود " متطاوعات عتبه علویه" و پرِ رنگی رنگی به دستِ راستم و در بین چهره های گریان، مشعوف، مبهوت و دعاگوی دور ضریح و دست های دراز شدیشان نه به سمت ضریح که به سمت مولا، انگار که به سکوتِ محض رسیده باشم. چه چیزی میخواستم غیر از این آقایی که دنیایم است، عقبی یم است و بابایم؟ یادم نیست خادم بعدی فاطمه بود یا زهره، نفیسه یا فروغ. اما تلاشش برای کنار زدنِ جمعیت ِ اربعینیِ حرم مولا و رسیدنش به سکوی خادمی و تبادلمان را که دیدم به خودم آمدم، اگر دست می انداختم تا از بین جمعیت به سمت جلو بیاورمش و بعد در گیر و دار این که سکو را تکان بدهیم و جا به جا شویم، وارد ولوله ای میشدم که حتی فراموش میکردم کمی از موقعیتی که داشتم استفاده کنم، هنوز به جایی نرسیده بود که دستم را بتواند بگیرد، برگشتم سمت ضریح، عینکم را برداشتم، صورت روی ضریح گذاشتم. یک قطره اشک از گونه ی راستم قل خورد و افتاد. مگر خودم نگفته بودم تبادل؟ چرا هنوز نرفته دلتنگ شده بودم؟



پ.ن: همه ی پایین ها، بدی ها و سختی های نود و شش و سال های قبل و بعدش را به جان میخرم برای همان لحظات قبل از تبادل و صورت روی ضریح گذاشتن، من را برای همیشه بخر، نخری به خیر شدن عاقبتم امیدی ندارم، من را برای همیشه بخر...

پ.ن: لمس و زندگی کردنِ لحظاتی که بلد نبودم حتی درست به کلمه در بیاورمشان پس که نگفتنی اند و نشنیدنی و فقط باید درک شوند آرزوی من برای شماست.


| ز. عین |

دلم لک زده یک چیزی بنویسم که دلم خنک شود، سرم سبک شود. که اگر بنا به زایش فکر و خیالاتش هم بود، به گمانم وقتِ وضع حملش بود. دلم لک زده شاهد به دست بروم عکاسی، بعد بنشینم به دیدن عکس هایم، بعد یکی بزنم سر شانه ام که " دختر هنوز خیلی مانده عکاس بشوی!" نه مثل حالا که دوربینم خاک میخورد. گمان نمیکنم "پیدا نکردن خود در عکاسی" مجوز این بوده باشد که شاهد را خانه نشین کنم! رفیقِ نیمه راهش شدم. دلم لک زده دوباره عربی را شروع کنم، توی کلاس تپق بزنم و به بدوی شکل ممکن عربی حرف بزنم اما حرف بزنم. دلم لک زده برای مدرسه قرآن، این که در مواجه با سوره ها، موتور پیاده کنم و بعد از کمی فهم دلم قنج برود برای کتابِ خدا. از آدمی چه باقی می ماند اگر از کارهایی که دوست دارد دور شود؟ که در جریان نباشد؟ آخ که دلم لک زده برای خودم! یا رادَّ ما قَدْ فاتَ دستم را بگیر!


| ز. عین |

صدای روی پا زدن معتکف ها توی مسجد، وقتِ گفتن ِ :

"الْعَجَلَ الْعَجَلَ یَا مَوْلایَ یَا صَاحِبَ الزَّمَانِ

الْعَجَلَ الْعَجَلَ یَا مَوْلایَ یَا صَاحِبَ الزَّمَانِ

الْعَجَلَ الْعَجَلَ یَا مَوْلایَ یَا صَاحِبَ الزَّمَانِ"




| ز. عین |