- خط ِ تیره -

آپلود عکس

از ساعت شش صبح که بیدار شدم و چند بار فاصله ی رخت ِ خواب تا پنجره رو به خیابان را رفته ام، نفس عمیق کشیدم ذوق زده خیابان سفید شده از برف را دیدم و با همه سلول های پوستی ام سرمای زمستانی ِ پاییز را حس کردم و دوباره پناه پرده ام زیر لحاف، حس نوشتن داشتم. بلند نوشتن. بی خیال ِ آن که کسی بخواهد بخواندش. از آن نوشته ها که برگردد بهم بگوید تو آدم کوتاه نویسی نیستی باید بلند بنویسی. هوس کردم زودتر کتابم را شروع کنم با اینکه نه هنوز مصاحبه ای با سوژه ام کرده ام و نه حتی دیده امش، هوس کردم از امروز بنویسمش. بین الطلوعین خود ِ برکت است. هزار بار از روایتم را از اول به آخر رفتم با همین اطلاعات اندکی که ازش داشتم. دلم هوس نوشتن کرده. از همان بلند نویسی هایی که در زیارت وداع از حرم آقایم عباس، دستم را گرفت و بی خیال نشد تا جوهر خودکار تمام شد. دلم هوس ِ حرم آقایم عباس را کرده که تا در شلوغی ِ اربعینی حرمش که رخصت دست رساندن به شبکه های ضریحش را نداشتم و از دور از همان ورودی های حرم وقتی محو ضریح میشدم وقتی پای رفتنم به سرداب گم میشد و همان جا میانه ی راه ِ زنان زائر جایی زمین گیر میشدم وقتی بارها و بارها حرم محو میشد پشت پرده اشک چشمانم همان جا که به حرمت مادرش ام البنین کمک خواستم ازش که نکند شرمنده مادر این دو شهید شوم. دلم همان لحظه را خواست. آن لحظه را که لال شدم وقتی برای اولین بار ضریحش را بعد سال ها دیدم و اگر نبود صدای زن ایرانی ای که پشت سرم ایستاده بود و ندیدمش اما خوب دعا میکرد و آمین آمین گویان پای دعاهای او زبان ِ من هم باز شد و پای مادرش به میانه ی ماجرای همیشگی ما باز. بی ترس و لرز گفتم دلم میخواهد ام البنین شوم که بزرگم کنی برای تربیت کردن عباس هایی هم چون خودت برای مولایم. هوس انگار که کلمه مناسبی برای این حسم نیست. با همه وجود میخواهم که بنویسم باینقطع بنویسم پشتم را بدهم به گرمای بخاری و بخوانم، یادداشت بردارم، بنویسم و بنویسم و بنویسم. بهار بیست و پنج سالگی من حالاست، از همان شبی که اولین شب بیست و پنج سالگی ام با شب آقایم یکی شد تفاوتش با بقیه سال های عمرم برایم مشخص بود، قسم به هر آنچه که میدانم و نمیدانم این را از اولین سفرش که سفر پیاده اربعین بود فهمیدم. و دلتنگم برای ِ لحظه به لحظه ی لحظات حرم هایشان، لحظه به لحظه ی بین الحرمین، ثانیه به ثانیه ی سه روز ِ پیاده روی از نجف تا کربلایشان. دلتنگم برای حرم حضرت پدر، برای همه ی آن حرف های پدر دختری که یاد ندارم حتی با امام رضا مطرحشان کرده باشم و دلتنگم برای حرم ِ انیس و مونس جانم آقایم امام رضا تا دل لرزه های بعد سفر ِ کربلا را که دوباره به نجف نرسید تا آرام شود را آرام کنم. از ساعت شش صبح که بیدار شدم هم راضی ام و هم دلتنگ...

شانزده آذر هزار و سیصد و نود و پنج


تکلمه: نه این پست و نه چهارده پست دیگری که امروز بارگزاری شدند، برای حالا نبودند. مخصوصاا این یکی که از این خاک خورده های پیش نویس وبلاگ بود. چرا منتشرش نکرده بودم. نمیدانم! حالا همه این ها را گذاشتم که دوباره برگردم؟ شاید. خط تیره اولین و آخرین حیاط خلوت من است که دوست دارم همه چیز را در دل خودش داشته باشد. هنوز اینجا رو کسی میخونه؟ اگر بله که خوش به حال ِ من!

| ز. عین |

همیشه همان وقت هایی که باید سر و کله تان پیدا میشود، حتی بی سرهایتان مثل آقا محسن! 

همان وقت هایی که باید دست مان را میگیرید، حتی دست بسته هایتان مثل شهدای غواص! 

و ما دوباره با گردن های کج آمدیم به استقبالتان. استقبال شما که جان ما و جان شهر مان را زنده میکنید. قوت قلبمان میشوید و حجت مسلمانی این روزهای ملتهب مان، تا ساکت نمانیم و نگذاریم حرمت خون تان را پایمال کنند! این انقلاب با خون شما حفظ شده است نمیگذاریم تا عده ای با به ظاهر سنگ شما را به سینه زدن ایمان مردم و انقلاب را در این روزهای ملتهب به تاراج ببرند! و سلام بر شما ای یاران اباعبدالله و سلام بر ارباب شهیدمان ...

| ز. عین |

دیرتر از ساعتی که میخواستم بیدار شدم. معلوم بود امروز هم مثل چند روز قبلش روز من نیست. دیرم شده بود. همین طور دور خودم میچرخیدم و به کاری میرسیدم. سریع مطالب کلاس را جمع و جور کردم، خواستم چکیده مطالب کلاس را پرینت بگیرم، که یادم آمد همین یک ساعت پیش بابا پرینت تر را برای تعمیر برد. حالا باید همین امروز خراب میشد؟ اصلا زمان نداشتم که در مسیر جایی برای پرینت گرفتن معطل شوم. ساعت را نگاه میکنم باید ده دقیقه قبل تر راه میفتادم تا سر وقت برسم. پی دی اف مطالبم را از تلگرام دسکتاپ برای خودم میفرستم تا حداقل در گوشی داشته باشمش. لپ تاپ را خاموش میکنم. دیگر میخواستم از خانه بروم بیرون که هر کاری کردم تلگرام گوشی ام وصل نشد تا فایل را دانلود کنم. کفری شده ام. تا دوباره سیستم را روشن کنم و جور دیگری فایل را بفرستم بازهم چند دقیقه ای معطل میشوم. بالاخره از خانه میروم بیرون. به اولین تاکسی میگویم متروی"آنجا"، نگه میدارد. سوار می شوم و تا میخواهم از بدو بدو ها یک نفس راحت بکشم، آقای راننده می گوید "من فقط تا متروی "اونجا" میرم خانم." سعی میکنم به خودم و زمین و زمان فحش ندم. به آقای راننده میگویم "پس خیلی ممنون من پیاده میشم." کلافه پیاده میشوم و در ماشین محکم بسته میشود. از قصد؟ معلوم است که نه! حتی متوجه نمیشم که در ماشین را محکم بسته ام، وقتی که دنده عقب گرفت و نزدیک بود زیرم کند، میفهمم. میروم کنار، میاید عقب دوتا فحش درست و درمان درحالی که صورتش از خشم قرمز شده و رگ کردنش متورم، حواله ام می کند یکی اش مربوط به چادرم است. مبهوت می مانم. در این روزهایی که حتی با حرف های عادی اعضای خانواده هم بغض میکنم حالا همین را کم داشتم تا مرد نامحرمی در خیابان این حرف ها را بهم بگوید. نفس عمیق میکشم سعی میکنم این پرده اشک که تا پشت چشم هایم آمده فرو نریزد، چند بار پشت سر هم تکرار میکنم "فقط چند ساعت دیگه دووم بیار.. فقط چند ساعت." سوار مترو که میشوم از آموزشگاه زنگ میزنند. "خانم عباسی کلاس دارین. تشریف نمیارین؟" با بیست و پنج دقیقه تاخیر میرسم. بچه های کلاس را که میبینم از ناراحتی ام کاسته می شود. واقعا بهترم. میخواهم مبحث امروزشان را تدریس کنم که میبینیم ویدئو پروژکتور کلاس قطع شده. بیست دقیقه ای هم دوباره برای این معطل میشویم. بعد از کلاس تا میتوانم پیاده راه میروم. وقتی میرسم خانه نفس راحت میکشم که امروز تموم شد، این روزهای بی حرمی تمام شد فردا میروم حرم و دوباره رویین تن برمیگردم به جنگ روزمرگی ها

یا

اگر خسته جانی ففروا الی الحرم

| ز. عین |

من و فاطمه که میرسیدیم. مهدیه سادات هم آنجا بود. بعد مریم سادات می رسید. بعدتر فائزه سادات با کلی وسایل و دوربینش. یک شب هایی زهره هم میامد پیشِ ما. عجیب است اما ساجده هم از آن سر دنیا، آن شب ها دوباره خودش را میرساند کنارِ ما، زیرِ خیمه ات. مثل معجزه ای که کشتی شکست خورده یمان را دوباره پیوند بزند. مثل اینکه در صور دمیده باشند. مثل اینکه دوباره صدا بلند کرده باشی هل من ناصر ینصرنی؟ انگار بانو رباب صدا بلند کرده باشد که: "دخترها گهواره علی اصغر را بیاورید.." انگار برق چشمان عقیله ی بنی هاشم را دیده باشیم از اینکه با خانواده هایمان آمده ایم به یاری ات. 

معجزه ی زندگی ما عشق توست که پیوندمان داده و همت مان را برای اقامه ی عزایت بلند می کند. که حرارت قلب هایمان لحظه ای از آتش نمی افتد، که صدایمان را برای ظلم بالا میبرد، ما تا تو را داریم تکه های طوفان زده جسم و روحمان با کشتی نجاتت به ساحل امنِ حقیقت میرسند. با داغِ توست که داغ های کوچکتر را تاب می آوریم کنار زنان یمنی می ایستیم، کودکان فلسطینی را در آغوش میگیریم، برای مردمان میانمار و سوریه و لبنان مشت گره میکنیم و فریاد میکشیم بر سر تمام یزدیان زمان. بعد از داغِ تو سینه سپر کردن برای مظلوم کمترین کاری ست که از دستان دور از موعود مانده یمان بر می آید. دستِ ما را برای گرفتن انتقام به دستان پسر منتقمت برسان. دست ما را برای کوتاه شدن از دنیا به محرمت برسان. برای شبِ عرفه چه دعایی جامع تر از آنکه "دست ما را به محرم برسانید فقط"؟

| ز. عین |

"قد شغفها حبا" روی یکی از این عکس نوشته های اینستاگرامی خوانده بودمش. شغف را نمیدانستم یعنی چه. سرچ کردم. سوره یوسف آمد. آیه سی ام. نوشته بود: "شغاف به پیچیدگی بالای قلب یا پوسته نازک روی قلب، که همچون غلاف آن را دربرمیگیرد، گفته شده است. " در ادامه برای توضیح بیشتر به آیه اشاره کرده بود "قد شغفها حبا یعنی علاقه ی یوسف به قلب زلیخا گره خورده است"

از آن روز با این کلمه درگیرم. شغف یعنی وقتی که چیزی قلب را دربرمیگرد. وقتی با قلب ممزوج میشود. به تمام چیزهایی که میتواند مسلط بر قلبمان شود فکر می کنم. حب باشد که خوب است. ایمان بهتر. توکل اعلاتر. آخ از آن وقتی که قد شغفی... تردید... اضطرار... تشویش...

| ز. عین |

آن روزها بیشترین سوالی که از ما پرسیده میشد این بود: "ببخشید شما چطور خادم شدین؟" جواب واضحی برایش نداشتیم. اما خب باید هم با خوشرویی تمام و هم جوری که تقریبا جواب قانع کننده ای به نظر بیاید، جواب میدادیم حتی اگر کسی فقط یک دقیقه قبل تر این سوال را از ما پرسیده بود، حتی اگر خیلی خسته بودیم، حتی اگر فشار جمعیت خیلی زیاد بود. "خانوم ببخشید شما چطور..." سوالش واضح بود هر شیفت چندین بار به این سوال جواب میدادم، از سر راه کشیدمش کنارِ خودم که راه خروجی کنار ضریح بسته نشود. در ادامه ی سوالش گفت: "آخه من خودم خادم حرم امام رضام.." گفتن این جمله همان و حاضر جوابی من همان! بی ملاحظه گفتم: "امام رضا که سخت میگیرن، دیگه امیرالمومنین راهمون دادن.." جمله کامل از دهانم خارج نشده بود که فهمیدم خراب کردم. جواب های معمولی که به بقیه میدادم را در ادامه به آن خانم گفتم و راهی اش کردم. بعد با بغض نگاه کردم به ضریح امیرالمومنین اما با رونوشتی به امام رضا توی دلم گفتم: "غلط کردم.." من همین چند روز قبل سفرم بعد از عاشورا در حرم امام رضا اجازه گرفته و راهی شده بودم.

آقای رئوفم بعد از آن محرم که خدمتتان رسیدم و در سفر گذر ازبیست و هفت سالگی که شب تولدم مهمان پسرتان در کاظمین بودم و شش ماه بعدترش هم در نیمه ی بیست و هشت سالگی دوباره روزی ام شد و پسرتان را زیارت کردم اما هنوز نتوانسته ام بیایم و بار این دوبار زیارت کربلای جدتان را در حرمتان زمین بگذارم. هنوز نتوانسته ام بیایم و تشکر کنم. شما خودتان هم میدانید آن جواب تلخ از دلشکستگیم از شرایط دشوار خدمت در حرمتان بود اگرنه... باری نبوده که دلم هوایتان را کرده باشد و خودم را برای آن جمله که نصفه و نیمه از دهانم خارج شد سرزنش نکنم. نگویید که این دوری به خاطر آن بی ملاحظگی ام بوده.. پدرها که دلشان از دخترهایشان -حتی بی ملاحظه ترین شان- نمیگیرد. میگیرد؟

| ز. عین |
روزها سخت می گذرد؟ دغدغه آب و نان و اجاره خانه و شهریه بچه ها امانتان را بریده؟ فکر آینده مشوشتان می کند؟ مسئولیت خانواده با شماست و این فکرها بی خوابتان کرده؟ میفهمیم. غیر از زن ها چه کسی قرار است مردها را در این روزهای سخت بفهمند؟ چه زن هایی که پا به پای مردانشان بیرون از حریم خانه برای هزینه ها می جنگند و چه زن هایی که رتق و فتق امور داخل خانه را به عهده گرفته اند تا مردشان با خیال راحت به جنگ قول گرانی و اقتصاد بیمار کشور برود. حتی چه دخترهایی که این روزها می دانند برای شروع زندگی جدیدشان باید معنای جدیدی از قناعت و ساده زیستی را در دهه نود نمایش دهند. 
تلخ است، درست! 
سخت است، درست! 
بی خواب شده اید، میفهمیم! 
اما شما را به خدا، اگر این روزها کسی رو به رویتان نشست و با اندک بضاعت ایمان و توکلش به خدا، با همه ی محبت در قلبش به شما، سعی کرد کمی شما را از این حال و هوا دربیاورد و بخنداندتان، با او تلخی نکنید! بفهمید که او با همه سرمایه اش از ایمان و توکل و محبت مقابلتان نشسته و می خواهد مردانه ایستادنتان را ببیند.
تلخی روزگار میگذرد، می شود نگذارید تلخی شما کامش را بیشتر از این تلخ کند؟ می شود؟
| ز. عین |

ما تصمیم مان را گرفته ایم. ما و پدران و همسران و پسرانمان. ما تحت لوای ضدجنگ بودن چشم هایمان را نبسته ایم، تا حتی فرصت دفاع را نیز از دست بدهیم. شوخی که نیست، تا بن دندان مسلح تا پشت درب خانه هایمان آمده اند. جنگ هنوز هم ادامه دارد، تنها شکلش عوض شده است. بگذار ما را به خشونت طلبی متهم کنند. باکی نیست. چیزی به نام شرمساری تاریخی هم وجود دارد. ما انتقام خون فرزندان برومندمان را میگیریم، ما احیا میکنیم ایمان های به تاراج رفته و حیاهای دریده شده را، کافی ست قیام کنیم و گوی را از دستانشان بگیریم که اگر روزی بنا به میدان آمدن هم باشد، "ما هم از ایمان مان دفاع می کنیم هم از ایرانمان". آن روز شبه روشنفکران قرار است تحت کدام لوا مدعای صلح طلبی و ایران دوستی شان را اثبات کنند؟! همان ها که امروز امنیتی را که بسیجی ها و پاسدارها با دادن خون در مرزها تمدید میکنند را به سخره میگیرند؟! همان ها که برای هر فاسد و فاسق و فاجری حنجره پاره می کنند و حالا دهان هایشان را تارعنکبوت بسته؟ ما تصمیممان را گرفته ایم. انتقام خون فرزندان برومندمان را میگیریم.

| ز. عین |

برای میلاد بانو شعر میخواند. از خودش، از برادرش، از پدرش، از پدرمان.."علی امام من است و منم غلام علی".نمیدانم چطور به این بیت رسید اما من را برد به هفت سالِ پیش. آخر میدانید هفت سالِ پیش. هفت سالِ قمری پیش. درست همین ساعت ها،-برای اولین بار- رسیدم نجف.هنوز نرسیده بودیم به هتل که مسئول کاروان به راننده گفت اتوبوس را نگاه دارد.اشاره به پنجره های سمت چپ اتوبوس همان و دل سپردگی ما همان.نجف بودیم،ابتدای شارع امام صادق.خوش منظره ترین خیابانِ نجف.انتهای خیابان، طلایی های گنبدِ بزرگ امیرالمومنین دلبری می کرد"علی جانِ..علی جانانِ"مداح ول کن نبود،آنجا را میشنیدم اما جای دیگری سیر میکردم.

"السلام علیک یاعلی ابن موسی.." آخ بابا ببخشید ما تنها امامی که از نزدیک سلام داده ایم امام رضاست..[کات]"تو چندبار رفتی کربلا؟ شش بار".."یعنی اینقدر بیخودم که فقط یه بار رفتم؟".."یه نفر جا داره کاروانمون برای اربعین.میای؟"[کات] "ببخشید فقط شماره شما رو داشتم امسالم اربعین میبرید"..."پر شده"..."یاد ما باشید"..."همین الان از اداره گذرنامه زنگ زدن انصرافی داریم فقط سریع بهم بگو میای؟ اسمت رو بدم؟" [کات] تو ایام اربعین یه سفر یه ماهه به عراق هست یه مدتش هم خادمی صحن حضرت زهرا.بریم؟"[کات] "نیرو زیاد آوردن".."عراقی ها اجازه نمیدن".."تفتیش وایمیستین؟".."خود صحن حضرت زهرا هم که نه، قسمت اسکان زائرا".."دستشویی میشورین؟"...دو روزی که به سختی گذشت [کات] "حالا شما به این شماره زنگ بزن".."گفته بیاین صیدالاوصیا".."خادم میخوایم برای حرم".."شیفت ها شش ساعتست".."پاسپورتاتون رو تحویل بدید نشان های خادمی رو بگیرد".."بهت و شکر" [کات] "شما فارسی چقدر خوب صحبت میکنید".."خادم ایرانی هم داره اینجا؟".."چجوری خادم شدید".."تبادل شو برو کنار ضریح".."یاالله زائرا.. یاالله عزیزتی..طریق".."حاج خانوم خدا خیرت بده حرکت کن"..عزیز نچسب به ضریح".. "خدا نگذره ازت تو که ایرانی ای چرا نمیذاری من از اینور برم".."کربلا کدوم سمته خانوم؟"[کات] شمایل خادمی روی چادر..صورت روی ضریح گذاشتن بالای سکوی خادمی قبل از تبادل..شکستن بغض در اتاق استراحت خدام..خواب نباشه؟ [کات] "ایرانی؟مشهد؟سیده معصومه؟" -دست هایش را به نشانه ی دعا بالا میبرد- دست روی چشم میگذارم و سر تکان میدهم.هنوز مشهد روزی ام نشده اما سلام همه شان را در آن سفر دوماه بعدش به قم رساندم به بانو. به قول عرب ها به سیده معصومه.مگر نه سیده بانو معصومه؟ کات؟ نه! به امید خدا و مهربانی لطف نگاهشان این داستان ادامه دارد هنوز...

| ز. عین |

مدرسه ای را تصور کنید که مدیر بابت اینکه معلم ریاضی توانسته انتگرال را برای دانش آموزان خوب تفهیم کند، در بزرگترین سالن شهر برای معلم جشن تشکر و تقدیر گرفته و یا چون معلم معارف، بچه ها را دین گریز نکرده و شبهات دینی شان را پاسخ داده، او هربار که با این معلم مدرسه اش رو به رو شده از خجالت رنگ چهره اش برگشته و گفته: "آقا یا خانم فلانی من نمیدونم چطور این لطف شما رو جبران کنم."

خنده دار نیست؟ مگر نه اینکه معلم ریاضیات باید مباحث ریاضی را به بهترین شکل برای دانش آموزش تدریس و تفهیم کند؟ معلم فیزیک، فیزیک را؟ و معلم معارف، دین را؟ و ...

مثل این روزهای کشور ماست، مثل این مدرسه. این قدر کسانی که بر سر کارهای کشور و مردمند و به جایگاهی رسیدنشان را وامدار مردم، حداقل کارهایی را که وظیفه شان هست انجام نداده اند که اگر کسی کاری را که وظیفه اش است انجام دهد، آن قدر مهم می شود که رهبر کشور برایش پیام تشکر و قدردانی بفرستد تا بدانیم و بفهمیم که چقدر کار بر زمین مانده داریم و چقدر خدمتگزار ملت که یادشان رفته یا به نفعشان نیست که یادشان باشد باید به این مردم خدمت کنند. مشکل آب خوردن که هیچ مسئولان ما باید بجنگند تا در این وانفسای جنگ بی امان که کشورمان گرفتارش هست مثل آب خوردن مشکلات مردم را حل کنند اما انگار پاس گل دادن به دشمن را بیشتر میپسندند.

| ز. عین |

اگر اردوی جهادی را تجربه کرده باشید میدانید که برای آمد و شد به روستاها و نوع ارتباط گیری با مردم محلی، سخت گیری هایی دارند، اگر با دانشگاه تهران رفته باشید که حتما سخت گیری های مضاعفی را حس کرده اید. اما از خوش اقبالی من بود که در اردوی جهادی سردشت با عنوان عکاس همراه گروه بودم و این خودش باعث اتفاقات مبارکی بود. میتوانستم در کل روستا بچرخم، با هرکس که دلم بخواهد ارتباط بگیرم و حتی با تیم درمان هم بتوانم داخل خانه های مردم بروم. و این چیزی نبود که برای همه اتفاق بیفتد و همین باعث شناخت بیشتری نسبت به منطقه و مردم و مناسبات آنجا و حتی نوع کار گروه های مختلف اعزامی به منطقه شده بود در مقایسه با مثلا اعضای تیم آموزش که فقط به یک روستا اعزام میشدند و در آن یک روستا هم فقط در مدرسه اش حضور داشتند.

از متفاوت ترین برخوردهایی که من در تمام تیم های آموزشی اعزامی به روستاهای مختلف بین دو گروه خانم ها و آقایان میدیدم، این بود که خانم ها با طرح درس ها و بازی های گوناگون ساعت های زیادی در جلسات شرکت و با هم تبادل نظر میکردند چه در تهران و چه در اردو و بعد از اعزام های روزانه شان و کاملا این برنامه داشتن حتی در بازی هایشان در روستاهای مختلفی که اعزام میشدند هم دیده میشد.

اما انگار خلاصه کار آموزشی آقایان در همان دو سه تا توپی که میزدند زیر بغلشان و بعد جمع کردن پسرها و تشکیل دادن تیم و بازیِ فوتبال بود! نه اینکه بازی دیگری ازشان ندیده باشم و یا نه اینکه در حین کشیدن نقاشی یا جمع شدن در مسجد ازشان عکس نگرفته باشم اما اکثر اوقات همان که گفتم؛ توپ و دروازه و شروع بازی... اما مطمئنم پسربچه ها در همان فوتبال بازی کردن خیلی چیزها یاد میگرفتند، تشکیل تیم و کارگروهی، جنگیدنشان برای پیروزی، اینکه وسط بازی کارشان به دعوا و زد و خورد میکشید و مربی ها با میانه را گرفتن، قضیه را با سلام و صلوات حل میکردند!

مربی های جهادی هر روز صبح با توپ های زیر بغل زده شده شان به روستاها اعزام میشدند و پسربچه های روستا هم هر روز با شلوارهای کردی و کتانی و حتی دمپایی به استقبالشان برای بازی می آمدند، برای درس گرفتن، برای تمرین جنگیدن انگار حق هم همین بود و نتیجه ی ساعت ها اتاق فکر و ایده و درس باید به همین جا میرسید که پسربچه ها باید بدوند و بازی کنند و از خط دروازه شان باغیرت محافظت کنند تا یاد بگیرند زندگی پیشِ رویشان کم شباهت نیست به همین بازیِ کودکانه تا در بزرگسالی مردانه بجنگند و سینه سپر کنند برای حراست از مرز های وطن و ایمان و عشقشان. شوخی که نیست ما باید پسرهایمان را مرد بار بیاوریم!

| ز. عین |

سر شیفت مرا گذاشته بود در مسیر ورود به سمت ضریح. بعد از من یک خادم عراقی بود. انگار کسی راه را بند آورده باشد. نگاهم به خادم بعدی بود تا بفهمم مشکل از کجاست. کلافه سربلند کرد انگار دنبال یکی از ما پنج نفر باشد، چشممان که بهم گره خورد گل از گلش شکفت. اشاره کرد نزدیکشان بروم. نزدیکِ او و آن زائر ایرانی. رسیدم بهشان. گفتم: مادر جان به من بگو من ایرانی ام مشکلت چیه. گفت: ننه این زبونِ من رو نمیفهمه، دو ساعت دارم میپرسم این چاهِ حضرت علی کجاست؟ وا رفتم. باید چه میگفتم. از همان شبی که در نخلستان های کوفه، خطی جلوی پای میثم کشید و گفت جلوتر نیاید. تا بیمِ میثم از جانِ حضرت و تخطی کردن از فرمانش و دیدن چاهی که محرم راز شده. غیر از همین چند خط که به او گفته چیزی نمیدانیم: ای میثم! در سینه عقده‌هایی است که وقتی سینه‌ام از آن تنگ می‌شود با دست زمین را گود می‌کنم و اسرار خود را برای آن بازگو می‌کنم...

| ز. عین |

عقب عقب داشت از حرم خارج میشد، تا پشت به ضریح نکند. 

به در و دیوارهای اطراف بوسه میزند و بلند بلند تکرار میکرد: "قربونت برم حسین جان... قربونت برم" 

و این خلاصه ی تمام زیارت نامه های موجود بود.

کربلای معلا، آخرین جمعه ماه شعبان 1439

| ز. عین |

نشسته بودیم روی زمین، پایین پای حضرت. از اول که وارد شدیم، به چهره خادم ها نگاه کردم. اولی، همان خادم پایین پا که سعی میکرد با پَر آدم های چسبیده به ضریح که اغلب ایرانی هم بودند را به حرکت وادار کنند، و با لهجه شیرین عربی، فارسی را اشتباه حرف میزد را که نمیشناختم. میگفت " بوس کن بره". خنده ام گرفته بود، چشم چرخاندم به گوشه ی دیگر ضریح که در حریم زنان زائر بود. نه این هم نبود، کمی محو ضریح بودم و بعد هم سرم را انداختم پایین و چشمانم خط به خط امین الله را دنبال میکرد، نیمه های دعا بودم که صدای یکی از خادم ها که داشت خانم هایی که سر راه نشسته بودند را بلند میکرد، به گوشم آشنا آمد. سر بلند نکردم. دعا که تمام شد دوباره بین جمعیت چشم چرخاندم. خودش بود، با همان صورت مهربان و دلنشین. یادم بود که او یکی از همان خادم هایی بود که فارسی خوب حرف میزد، نزدیک اذان، بلند شدیم. قبل از خروج، رو به رویش ایستادم و گفتم: "منو یادتون هست؟ ایام اربعین اینجا. با دوستام کمکتون بودیم" رویم نشد بگویم خادم بودیم. توی چشم هایم نگاه کرد با مکث کوتاهی لبش به خنده باز شد. "شما رو یادم هست... بله بله... شما رو یادم هست" مهربانی تو چشم هایش موج میزد، بغلم گرفت و بوسیدتم. به رسم همان روزها که فهمیده بودیم خادم های عرب بدجوری دلشان تنگ پابوسی حضرت رضاست دعا کردم که مشهد روزی شان شود. سر شیفت هم کنارش بود،  او هم با لبخند و مهربانی در آغوشم گرفت. حالا وداع سخت تر هم شد با هجوم خاطرات سفر #گذراز بیستوهفتسالگی. فاطمه و زهره و نفیسه و فروغ به وضوح جلوی چشمانم بودند. همه ی آن هایی که التماس دعا گفته بودند. بغض راه نفسم را تنگ کرده بود سفر اربعین گرفتن و افتخار دوباره خدمت به زوارش کف ماجرا به نظرم آمد با تصویر این صحنه که ما را آورده اند محضر امیرالمومنین، حضرت تک به تک با مهربانی نگاهمان میکند و با اشارات سر میگویدمان " شما رو یادم هست... بله بله... شما رو یادم هست، شما گریه کن پسرم بودید"... رفقا برای این لحظه که حضرت نگاهمان کند و شرمنده نگاه خودش و پسر تنها مانده ی غریب و منتظرش نشویم دعا کردم... از حرم که آمدیم بیرون باران می آمد...

اردی بهشت هزار و سیصد و نود و هفت

| ز. عین |

نشانه ها. این نشانه های نازنین. نمیدانم از کی، اما از یک جایی به بعد خدا خیلی وقت ها برای این بنده ی تصویری اش نشانه هایش را رو کرد. مفصل گفتنش برای من قند مکرر است اما شاید در حوصله این متن کوتاه جا نشود.  خلاصه اینکه، نگویم برایتان که وقتی تاریخِ رفتنم قطعی شد، و توی ذهنم یک حساب و کتاب ساده کردم، چه قندی در دلم آب شد. راستش را بخواهید حتی برای تمدید حالِ خوبم از انگشتانم هم کمک گرفتم. یک بار دیگر از هشتم فروردین را شمردم. یک، دو، سه، چهار، پنج ... سی و هشت، سی و نه، چهل. بله از هشتم فروردین تا شانزدهم اردیبهشت به شهادت دوباره بند انگشتانم هم میشد چهل روز. چهل روزی که سخت گذشت. دیر گذشت. با بغض در گلو و دندان بر جگر. اما آخ نگفتم. با همه شکستگی راست ایستادم. پیشِ نامحرمی گلایه نکردم. اگر میدانستم که قرار است پیغام بفرستی تا بیایم که پدرانه بپرسی چرا بغض کرده ای در خلوت هم آه نمیکشیدم و اشک نمیریختم. من روی پا بند نبودم وقتی از هشتم فروردین تا شانزدهم اردیبهشت را شمردم. این چله ی سکوت قرار است با شکستن بغض و کشیدن آه در آغوش پدرانه ات افطار شود. خوش به حال من. تا باد چنین بادا!


اردی بهشت هزار و سیصد و نود و هفت

| ز. عین |